contact us rules avd support awards upload blog group gallery home
ایران ست Iransat

 

آخرين پست هاي تالار

 

شما عضو سایت ايران ست نیستید و یا با نام کاربری خود وارد نشده اید برای استفاده کامل از تمامي امکانات سایت ؛ امکان ارسال مطلب و دانلود فایل، دسترسی به تمام انجمن ها و برای از بین رفتن این صفحه و بازدید راحت و بی دردسر از انجمن با سرعت بالا ثبت نام كنيد. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید.

بازگشت   ایران ست Iransat > تالار تفریح و سرگرمی و طنز > بخش سرگرمی و طنز > شب نشینی کاربران

اطلاعيه
آدرس جديد سايت :
www.27iransat.tk
وبلاگ رسمی سایت تخصصی ایران ست کلیک کنید

پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 06/04/2011, 14:59   #71
bahar22
کاربر نیمه فعال
 
bahar22 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: 04/01/2011
محل سکونت: sky
سن: 24
نوشته ها: 199
تشکرها: 0
تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
bahar22 به Yahoo ارسال پیام
icon100.gif

بعد هديه اش را به دستم داد، من هم كدورتي را كه چند وقت پيش ازش به دلگرفته بودم پاك كرده و از ته دل بوسيدمش و تشكر كردم. سپس براي عوض كردنلباسم به اتاق رفتم كه چشمم به يك بسته كادوپيچ شده روي تخت افتاد، كنجكاوشده و سريغ كاغذ كادو را پاره كردم. قبل از هر چيز كارت درونش را برداشتمو شروع كرد م به خواند، نوشته بود: " تقديمبه تو كه بهترين و عزيزترينيياسي عزيزم، اينقدر بي انصاف نباش و منو پيش از اين چشم به راه و منتظرنذار و بخاطر مسايل پوچ و بي ارزش از من رو مگردان. من با تمام وجود دوستتدارم و خيلي هم دلم برات تنگ شده و بي صبرانه منتظر ديدنت هستم. اميدوارمبعد از گوش دادن به cd كه حرفهاي دل منه،‌هر چه زودتر باهام آشتي كني تادر كنار هم و با كمك هم زندگي نويني را آغاز كنيم. راستي خانمم تولدت هممبارك."

قربانت رضا

بدون اينكه تمايلي به ديدن هديه اش و گوش دادن به cd داشته باشم، بسته رابا محتوياتش برداشته و به گوشه اي از كمدم پرت كردم تا سر فرصت بهشبرگردونم. با خودم گفتم عحب ديوونه اي، فكر كرده الان دوره ليلي و مجنونكه براي من نامه عاشقانه نوشته، ديگه نمي دونه اين كارا برام بها نداره ومن اونو به دست فراموشي سپردمش. ولي در تعجب بود كه چرا مامان هنوز به رضاحرفي نزده بود. خودم به خودم جواب دادم، به درك مي خواد بگه ميخ واد نگه.خودش بالاخره مي فهمه و دست از سرم بر ميداره و مي ره پي كارش.



روز بعد چون كار زيادي داشتيم صبح زود از خواب بيدار شده بودم و به كمكمامان رفته بودم. گهگاهي به صورتش دقيق مي شدم، هيجان و شادي را توي صورتشنمي ديدم و بجاش گرد غم كه خودنمايي مي كرد مي ديدم. براي تسكين دلم گفتم:ولش كن چند وقتي بگذره خودش مي بينه بابك، پسر بدي نيست.

ظهر بابك به دنبالم آمده و به آرايشگاه رفتيم. وقتي كار آرايش صورت وموهام تمام شد به كمك روشنك، لباس نامزديمو كه فيروزه اي رنگ و يكي ازبهترين مزونهاي تهران برايم دوخته بود تنم كردم. هر چند انتظار داشتم اينلباس رو مامان با دستاي خودش برام بدوزه ولي اون همان روز اول داشتن كارزياد را بهانه كرده و قبول نكرد. مراسم تو خونه مامان بزرگ اينا كه بسياربزرگ بود انجام ميشد، براي همين وقتي كارم تمام شد بابك به دنبالمون آمد وبه اونجا رفتيم.

از هيجان زياد استرس داشتم. وقتي حلقه ها رو بدستمان كرديم و روشنك روبانبينشان را قيچي كرد از هيجان و استرسم كاسته شد. بعد از اون بابك دستموگرفته و به جمع حاضرين شاد مجلس برد. همانطور كه با بابك حرف ميزدم و ميخنديدم يكدفعه در ميان مهمانها چشمم به رضا افتاد. به چشماي خودم شك كردم،بعد از چند بار باز و بسته كردن رضا رو در كنار اميد ديدم. اصلا باورم نميشد كه مامان در همچين شبي قصد حالگيري منو داشته باشه. نمي دونستم چي كاركنم چون فكر مي كردم الان رضا آبروريزي راه مي اندازه، براي همين سريع ازبابك جدا شده و به طرفش رفتم. از دور پيدا بود كه چه حالي داره، رنگ پريدهو ناراحت بود. اميد هم همينطور، البته حال اميد به مراتب بدتر از رضا بودو اگه مي تونست همان جا خفه ام مي كرد. قبل از اينكه من به كنارشون برسم،رضا همراه اميد به سمت درب سالن رفت. از پنجره به بيرون نگاه كرم وقتي ازرفتنشان مطمئن شدم دوباره پيش بابك رفتم. چون حسابي حالم گرفته بود منتظرسين جين كردن بابك شدم،‌ولي اون ريلكس تر ازاين حرفها بود و اهل گير دادننبود.وقتي آخر شب همه مهمانها رفتند و فقط خاله و دايي اينا موندند باعصبانيت به سراغ مامان رفتم و گفتم: چرا اونو دعوتش كرده بودين، براياينكه حال منو بگيرين هان؟ يا كه ميخواستين مراسمو بهم بزنين، منظورتون ازاين كارا چيه/

من هرچه مي گفتم مامان در حاليكه رنگ به چهره نداشت بدون اينكه جوابي بدهدر سكوت به حرفهام گوش مي داد. من هم كه ول كن نبودم، تا اينكه مامان بزرگجلو آمد و چنان كشيده اي بر صورتم زد كه برث از چشمام پريد . بهت زده نگاهش كردم، سرم فرياد كشيد و گفت: من دعوتش كردم، نه اون زن بيچاره. براي ايندعوتش كردم كه با چشماي خودش ببينه چرا ياسي خانوم ديگه محلش نمي ذاره،چرا به تلفن هاش جواب نمي ده. براي اين دعوتش كردك كه ببينه تو هم دخترهمون بابايي، نمك خوردي و نمكدان شكستي و بويي از وفا و آدميت نبردي. حالااز جلوي چشمام دور شو.

حرفهاي مامان بزرگ مثل خنجري بر قلب و روحم وارد شد. احساس كردم دنيا رويسرم خراب شده،‌ چون هيچوقت غير از مهرباني چيز ديگه اي ازش نديده بودم.گريه كنان به اتاق دويدم و در رو به روي خودم فقل كردم و اگه روز بعد عصربابك به سراغم نمي اومد از اتاق بيرون نمي رفتم و روزها خودمو توي اتاقحبس مي كردم.

يك هفته اي از نامزديم مي گذشت. روز يكشنبه ظهر بود و من تازه از خواببيدار شده بودم كه برام پيغامي اومد. وقتي به گوشي نگاه كردم ديدم از طرفرضاست، گفته بود: توي خونه منتظرت هستم، هرچه زودتر بيا.

جوابدادم: اگه كاري داري پاي تلفن بگو، چون من با تو ديگه كاري ندارم.

بلافاصله زنگ زدم و در حاليكه به شدت عصباني بود گفت: اگه نيايي به خداياحد و واحد قسم مي آم جلوي مادرت و خانواده نامزد عزيزت آبروتو كه براتزياد مهم نيست بر باد مي دم و مسايلي رو كه اونا ازش خبر ندارن بيان ميكنم، فهميدي. پس مثل بچه آدم پاشو بيا. فكر نكن دلم براي ريخت كثيفت تنگشده ، نه. براي آخرين بار مجبورم ريختت رو چند دقيقه اي تحمل كنم.

گوشي رو كه قطع كردف دلم به شور افتاد يعني چيكارم داشت. سريع آماده شده و بدون اينكه به مامان حرفي بزنم از خونه بيرون رفتم.
وقتي زنگ رو فشار دادم بدون اينكه كسي جواب بده، درب باز شد. با پاييلرزان بالا رفتم. درب باز بود، وقتي داخل شدم ديدم اميد روي مبلدرازكشيده، سلام كردم جوابي نداد. چون رضا رو نديدم خواستم حرف بزنم كهاميد گفت: بشين، داره نماز مي خونه، الان مي آد.

وقتي نشستم با طعنه گفت:‌خوش مي گذره. بابي جونت چطوره، خوبه، خبر داره كهاومدي اينجا. بهش گفتي چقدر پست و كثيفي. بهش گفتي اون هم چند صباحي آلتدستته.

قبل از اينكه جوابي بدم، رضا از اتاق بيرون آمد و رو به اميد با عصبانيت گفت: مگه بهت نگفتم كاري به كارش نداشته باش.

اميد با فرياد رو به من كرد و گفت: بدبختي چون قدرش رو ندونستي، اگه منجاي اون بودم خفه ات مي كردم، مي كشتمت تا درس عبرتي براي ديگران باشه.

رضا دستش را لاي موهايش كرد و با آرامش به اميد گفت : اميد خواهش ميكنم ما رو چند لحظه اي تنها بذار، ازت تمنا مي كنم.

اميد به احترام رضا از جايش بلند شد و از درب بيرون رفت و چنان درب رامحكم كوبيد ك ساختمان به لرزه در آمد. رضا چند لحظه اي به صورتم ذل زد وسپس سرش رو پايين انداخت و گفت: چرا با من اين كارو كردي، من چه بدي درحقت كرده بودم، من كه همه محبتم رو به پات ريختم.

قبل از اينكه جوابي بدم نگاش كردم، در طول يك هفته خيلي لاغر شده بود وپاي چشماش سياه و گود افتاده و خيلي هم ژوليده و شكسته شده بود. هيچ وقترضا رو اونطور نديده بودم. در دلم بر خودم لعنت فرستادم چرا كه باعثش منبودم، بغضم گرفت و براي اينكه از احساسم باخبر نشه حرفي نزدم. وقتي سكوتموديد، ادامه داد: البته تقصير خودمه، چون من نشناخته بهت دل بستم. ظاهرفريبنده اي داري ولي نفهميدم كه پشت اين قيافه،‌باطني داري كه خالي ازاحساس و توش پر از دروغ و نيرنگه. همان لحظه اي كه تو خونه من، در كنار منبودي نكنه دلت پيش آقاي سعيدي مدير و رييست بود. چقدر هم خوب نقش بازي ميكردي.

از كوره دررفتم و با صداي بلند گفتم: آره، من پستم، حقه بازم، ولي اينو بدون هيچ وقت بهت خيانت نكردم و اين تصورات ذهن توئه.

با چشماي به خون نشسته اش فرياد زد و گفت: خيانت نكردي نه، پس چهغلطي كردي. همين الان كه دستت تو دستاي اون مرتيكه است هنوز زن مني، تواسم اينو چي مي ذاري. درسته فقط خودمون خبر داشتيم ولي اين دليل نمي شه توهر غلطي كه دلت خواست بكني. من هم ميتوانستم مثل تو رفتار بكنم، ولي نميخوام مثل تو پست باشم براي همين خواستم كه بيايي اينجا هرچند كه تو، توقيد اين حرفها نيستي و برات فرقي نمي كنه و من نمي خوام سالها زير دين نگهات دارم.تو فقط عروسكي هستي كه بدرد بازي مي خوري، نه لايق دوست داشتن ومحبت كردن. من بايد همون روزهاي اول به اين حقيقت مي رسيدم ولي حماقت كردمو خودمو هي گول زدم و تمام رفتارها و كارهاي تو رو به حساب كمبود محبتپدرت گذاشتم.

با وقاحت جواب دادم: ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است، حالا كه خيليدير نشده و اتفاقي نيفتاده و خدا رو شكر تو وزد به اين نتيجه رسيدي كه منيه عروسكم و فقط و فقط به درد بازي مي خورم. البته سر تو هم كلاه نرفتهچون چند مدتي آلت بازي زير دستت بود.

نگاهي بهم كرد كه از صدتا فحش بدتر بود و فقط يك جمله گفت:

- خيل بي حيايي، سپردمت دست خدا.

بلند شدم و گفتم:‌ممنون، اين نظر لطف توئه.

و بطرف درب مي رفتم كه گفت: صبر كن، بايد امروز هر چي كه بين من وت و هستتمام بشه و بدنبالش كلمات عربي رو بر زبانش جاري ساخت. بدون اينكه دليلشرا بدانم اشك از چشمام سرازير شد. وقتي به اعماق دلم رجوع كردم ديدم هنوزهم دوستش دارم. بعد از اينكه سكوت كرد بطرفش برگشتم تا براي آخرين بارنگاهش كنم چون سرش پايين بود آرام صدايش كردم و گفتم: رضا؟

وقتي سرش را بلا گرفت، ديدم اون هم چشماش پر از اشك، چند لحظه اي بهم خيرهشديم. براي سركوب كردن احساسم سريع درب را باز كرده و بيرون رفتم كه ديدماميد هم پشت درب با حالي منقلب و چشماي نمناك ايستاده است. با سر خداحافظيكرده و تند از پله ها پايين رفتم. نمي دونستم كجابرم، ون به جاي خلوتينياز داشتم تا باقيمانده احساسم رو دور بريزم و براي هميشه رضا رو از ذهنمبيرون كنم . اگر با اون حال و روز به خونه مي رفتم مامان سين جينم مي كرد،براي همين بي هدف در خيابان به راه افتادم. نگاهي به آسمان ابري كردم واون هم مثل من دل گرفته وغمگين بود. روز جدايي مون يك روز غم انگيز پاييزيبود . با شروع باران براي اينكه از درد و غمم كاسته بشه همانطور به راهمادامه دادم.

اوايل هر وقت بابك رو مي ديدم عذاب وجدان مي گرفتم و دنبال فرصتي مي گشتمتا باهاش حرف زده و خودمو راحت كنم. حتي اگر به قيمت بهم خوردن نامزديمانتمام ميشد، ولي با گذشت زمان كه با خلق و خوي بابك آشنا مي شدم اين موضوعرو فراموش كرده و بي خيال شدم. چرا كه بابك به هيچ عهد و اصولي پايبندنبود و در كنار من از نگاه كردن به هيچ دختر و زني پرهيز نمي كرد و اينمسئله سخت منو آزرده خاطر مي كرد و هروقت كه بهش اعتراض مي كردم راحت جوابمي داد:

- ياسمن جان، لطفا اينقدر سخت نگير ، توهم مثل من راحت باش چون الان دوره اين حرفها نيست.

آخر سر من هم تسليم شدم و با خودم گفتم: ولش كن بذار اون براي خودش خوش باشه، تو هم براي خودت.

با اينكه من و بابك نامزد بوديم ولي هيچ وقت اجازه نمي دادم بهم نزديك بشهوهميشه فاصله مونو رعايت مي كردم و اين كارم لجش رو در مي آورد. طوريكه يكروز با هم سر اين مسئله شديدا جر و بحث كرده و من به حالت قهر خونه بابكرا ترك كردم. وقتي خونه رفتم بي حوصله و ناراحت خودمو مشغول برنامه هايتلويزيون كردم. مامان از وقتي كه به بابك بله گفته بودم كاري به كارمنداشت، حتي در رفت و آمدم هم سخت نمي گرفت درواقع به حال خودم رها كردهبود. ولي اونشب بعد از چند بار با دقت نگاه كردنم، سكوت چند وقت شو شكست وآمد كنارم نشست و پرسيد: با بابك حرفت شده؟

سرم رو به علامت مثبت تكان دادم كه دو باره پرسيد: سر چي؟

نگاهش كردم و جوابي ندادم، چطوري مي تونستم مشكل مو باهاش در ميان بذارم.مامان وقتي ديد جوابي نمي دهم گفت: ياسي چرا همه چيزو پنهان مي كني. اگهمن نذاشتم زود عقد كنيد براي اينكه فرصتي باشه براي شناختن بابك، اگه باهم مشكل دارين همين جا تمومش كن. تو نبايد بخاطر لج و لجبازي زندگيت روتباه كني.

- مامان باور كن اونطور كه مشا فكر مي كنيد ما مشكلاساسي نداريم، يه بگو مگوي پيش پا افتاده است كه زود هم برطرف ميشه.

- اميدوارم.

مامان ديگه پاپيچ ام نشد و من بي حوصله به خلوتگاهم پناه بردم.

تا سه روز از با بابك هيچ ارتباطي نداشتم، نه اون تماس گرفت و نه من. روزچهارم كلافه جلوي تلويزيو ن دراز كشيده بودم كه زنگ آيفون بصدا در آمد.مامان جواب داد و گفت:

- خواهش مي كنم بفرماييد.

وقتي گوشي آيفون را گذاشت رو به من كر دو گفت: ياسي بابك، بلند شو يه شونه اي به موهات بكش.

سريع به اتاقم رفتم و به سرو وضع ژوليده ام دستي كشيدم كه ضربه اي به درخورد. با اينكه از درون خوشحال بودم ولي در ظاهر اخمي كردم و روي تخت بهپهلو درزا كشيدم و خودمو سرگرم مطالعه نشان دادم، دوباره ضربه اي به دربزد كه اينبار گفتم: بله، مامان تويي، بيا تو.

بلافاصله دستگير در چرخيد و بابك با دسته گل و لبخند زنان در آستانه درب ظاهر شد و گفت: اجازه هست بيام تو؟

بلند شدم نشستم و گفتم: بله بفرما.

به داخل آمد و لبه تخت نشست و گل رو بطرفم گرفت و گفت:

- ياسمن ببخشيد، من رفتار بدي با تو داشتم. تو اين چندروز خوب فكر كردم ديدم به تو بيشتر از هر كسي نياز دارم چون نه تنها نامزدمن بلكه دوست و همدمم هستي. تو تنها كسي هستي كه حرفهاي منو درك مي كني ودلداريم مي دي. البته احساس مي كنم يه چيزي بين ما فاصله مي اندازه امانمي تونم بفهمم چيه، تو يه چيزي را سعي مي كني از م پنهان كني.

براي اولين بار خوب براندازش كردم. بابك قدبلند و چهارشانه بود باصورتي تقريبا كشيده و پيشاني بلند وچشمان درست و گرد و عسلي، با دهاننسبتا بزرگ و لبهاي پهن، پوستي تيره و موهاي خرمايي رنگ. روي هم رفتهقيافه قشنگي داشت. همين كه محو تماشايش بودم خنده اي كرد و گفت: چند سالهمنو نديدي. ولي يه خواهشي ازت دارم.

لبخندي زدم و گفتم: بيست سالي مي شه نديدم، حالا چه خواهشي از من داري؟

- به هيچ مردي اينطوري خيره نشو، چون طرفو بيچارهميكني. يك مغناطيسي تو ي نگاهت هست كه آدمو ناخودآگاه به خودش جلب مي كنه.

به شوخي جواب دادم: پس تو چرا به خانما نگاه ميكني؟

__________________
√ بعضی وقتا لازمه نوشابه رو با شیشه خورد
bahar22 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 06/04/2011, 15:00   #72
bahar22
کاربر نیمه فعال
 
bahar22 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: 04/01/2011
محل سکونت: sky
سن: 24
نوشته ها: 199
تشکرها: 0
تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
bahar22 به Yahoo ارسال پیام
icon100.gif

در حاليكه مي خنديد جواب داد: دست خودم نيست،‌نسبت به جنس مخالف حساسم.

سرم را پايين انداختم و من من كنان موضوعي كه مدتها بود مي خواستم برايشبازگو كنم بر زبانم جاري ساختم و گفتم: بابك، من اونطور كه فكر مي كنينيستم.

با تعجب نگاهم كرد و گفت: يعني چي؟

- من بكر نيستم ، البته نه اينكه فكر كني هر روز با يكي بود، نه.

بابك خيلي راحت و خونسرد، چند لحظه اي نگاهم كرد و سپس گفت: همه درد تواينه، بخاطر همين ازم فاصله مي گيري. اگه همون روزهاي اول بهم مي گفتيخودتو از عذاب دادن راحت مي كردي، چون از نظر من مهم نيست.

نفس راحتي كشيدم و از اينكه بابك به راحتي با اين مسئله كنار اومد در دلخدا رو شكر كردم و براي همين با مهرباني نگاهش كردم و گفتم:‌يه مدت به منفرصت بده تا باخودم كنار بيام.

لبخند زنان آرام در گوشم گفت:‌ من مخالف مسايل عشقي نيستم، از تنها چيزيكه بدم مي آيد اينكه يك زن از زيباييش سوءاستفاده كنه و راهي براي پولدرآوردن قرار بده.

به صورتش دقيق شدم آثار غم ته چشماش خودنمايي مي كرد ، كنجكاو شدم و پرسيدم:

- بابك چندين بار اين حرف رو ازت شنيدم، دليل خاصي داره؟

به نقطه اي خيره شد و سرش را تكان داد و گفت: اولين بار كه با دختري آشناشدم مثل تو خوشگل بود منتها با اين فرق كه اون چشم و ابروي مشكي داشت باقد رعنا، چون خيلي ازش خوشم مي اومد، هر چي كه از دهنش خارج ميشدفورا براش مهيا مي كردم و چون از يك خانواده متوسط بود مثل ريگ براش پولخرج مي كردم. يكسال و اندي مي شد كه با مهسا آشنا شده بودم كه يكروز يكياز دوستام بهم گفت:

- بابك ديروز مهسا رو با يه پسري ديدم.

جواب دادم: خوب حتما يكي از اقوامش بود.

گفت : نه فكر نمي كنم چون پسره ماشين مدل بالا داشت و از تيپ و قيافه اشپيدا بود بچه مايه داره. وقتي تعقيبش كردم ديدم اون كارش چاپيدن پسرايپولداره.

دستم را روي دستش گذاشتم و گفتم: براي همين فكر كردي من هم از اون تيپ دخترها هستم.

چشمكي زد و گفت: آره، حالا تا دير نشده پاشو آماده شو بريم.

- كجا؟

- خوب شب جمعه است و بچه ها منتظرمون هستن.

با وجداني آسوده از جايم بلند شدم كه ديدم بابك هنوز توي اتاق نشسته، براي همين گفتم: بابك پس چرا نمي ري؟

- كجا؟ يعني تنها برم.

- نخير تنهايي نرو لطف كن تشريف ببر بيرون، مي خوام لباسمو عوض كنم.

خنده كنان جواب داد: خوب عوض كن مگه من غريبه ام.

- درسته، ولي قرار شد يه خورده به من زمان بدي

- ok.

بابك با اكراه از اتاق بيرون رفت ، سريع لباسمو عوض كردم و بيرون رفتيم.


قسمت 52

قسمت 52

وقتي پيش دوستاي بابك رفتيم برخلاف هميشه كه گوشه اي براي خودم سرگرم ميشدم، كنار بابك نشستم. با تعجب نگاهم كرد و گفت:

- چي شد امروز افتخار دادي و كنارم نشستي.

- ناراحت شدي؟

- نه ، خيلي هم خوشحال شدم.

با كنجكاوي نگاهش كردم . وسيله اي مثل پيپ ولي كوچكتر از آن دستشان بود، آهسته در گوش بابك زمزمه كردم: اين چيه؟

لبخندي زد و گفت: فضول خانم، پايپ و اينهم كريستال.

- وقتي مي كشي چه احساسي داري؟

- يك احساس خوب، مثل اينكه داري پرواز مي كني.

بابك اونقدر گفت كه وسوسه شدم و براي همين خواستم براي يكبار هم كه شدهتجربه اش كنم. با هيجان پايپ را بدستم گرفتم و بابك فندك را زيرش گرفت.چند بار كه پ زدم حال عجيبي بهم دست داد كه قابل بيان نبود، انگار رويابرها راه مي رفتم و به اين ترتيب از آن پس پا به پاي بابك ازش استفاده ميكردم و كم كم به خاطر اينكه سلولهايم نياز شديد بهش پيدا مي كرد اكثراوقات پيشش مي رفتم. البته سعي مي كردم كاري نكنم كه مامان بهم شك كنه.اونقدر توي اين خوشيها غرق شده بودم كه از خونه و مامان و نيلوفر هم فاصلهگرفته بودم و تنها هم و غمم بابك بود و زندگي كه اون برايم ساخته بود.اوايل اسفند ماه بو دكه بابك از يك هفته پيش بهم خبرداد كه هفته آينده بهيك مهماني جالب و مهيج خواهيم رفت. چون مي دونستم مامان لباس شببرايمنخواهد دوخت براي همين بدون اينكه حرفي به مامان بزنم، با بابك در ميانگذاشتم كه اون هم منو پيش خياط مادرش برد، به كمك هم از ژورنال لباس شبشيك و قشنگي سفارش داديم. از اينكه بابك براي لباسم ايراد نگرفت خيليخوشحال شده و بي صبرانه منتظر رسيدن روز موعد شدم. روز پنجشنبه استرسزيادي داشتم، براي همين ظهر به آرايشگاه رفته و موهامو برعكس دفعه هاي قبلشيينيون كردم و بعد از آرايش صورتم به خونه برگشتم. عصر قبل از اينكه بابكبه دنبالم بياد لباسمو كه يك پيراهن قرمز رنگ بود، تنم كردم. وقتي از اتاقبيرون رفتم با هيجان به مامان گفتم:

- مامان قشنگه؟

مامان همين كه سرش را چرخوند، چشماش از حدقه بيرون زد و با حيرت گفت: خدا مرگم بده با اين وضع مي خواي بري.

خيلي عادي نگاهي به لباسم كردم و گفتم: آره، مگه ايرادي داره.

مامان عصباني شد و گفت: تو خجالت نمي كشي، تمام تنت پيداست.

با اخم جواب دادم: مامان جان، خواهش مي كنم اينقدر فناتيك نباش. اين لباس آخرين مدل سال جديده.

مامان با تاسف سرش را تكان داد و گفت: واقعا برات متاسفم، ببينم فكر مي كني بابك اجازه مي ده اينو بپوشي.

خنده كنان جواب دادم: اون خودش برام انتخاب كرده، چون دنيا رو مثل شما نمي بينه و اهل مده.

مامان با عصبانيت داد كشيد و گفت: خاك بر سر بي غيرتش كنم، از جلوي چشام گمشو.

حركات و رفتار مامان منو از خانه دلزده مي كرد، براي همين با خودم گفتم:بايد با بابك صحبت كنم تا هر چه زودتر عروسي كرده و از اين جهنم خلاص بشم.

دقايقي نگذشته بود كه بابك به دنبالم آمد. با ديدنم سوتي كشيد و گفت: امشب چشماي همه رو خيره مي كني، چون خيلي خوشگل شدي.

تابي به سرو گردنم دادم و گفتم: مرسي عزيزم، اين محبت تو رو مي رسونه.

و باهم به سمت كرج به راه افتاديم چون مهماني در يكي از باغهاي اطراف كرجبود. وقتي به آنجا رسيديم از ديدن ماشين هاي مدل بالا كه همه بنز و بي امو... بود حساب كار دستم آمد. وقتي به داخل ساختمان رفتيم بعد از درآوردنپالتوم ، دستم را در بازوي بابك حلقه كرده و باهم به سالن رفتيم. وقتيبابك به دوستانش معرفي ام مي كرد با ديده تحسين نگاهم مي كردند و اين امرباعث سرمستي و غرور هردومون مي شد. بعد از مراسم معارفه بابك به گوشه ايكه بساط چيده بودند رفت و من از هيجان زياد كنار دوستانش نشسته و با دقتبه اطرافم نگاه مي كردم. در بين حاضرين از هر سني ديده مي شد ا ز هفده،هجده ساله گرفته تا پيرمد شصت ساله، با ديدن دخترهاي كم سن و سال يادروشنك افتادم كه به خاطر شكستن پايش نتوانسته بود همراه ما بيايد. دقايقينگذشته بود كه شماره هايي را بين حاضرين پخش كردند، با ذوق و شوق آرام ازبابك پرسيدم: اين شماره ها براي چيه؟

- اگه چند دقيقه اي صبر كني مي فهمي، براي همين گفتم جالب و مهيجه.

بي صبرانه نگاه مي كردم تا اينكه پسري كه مسئول برگزاري مراسم بود، گردونه اي را وسط آورد و با صداي بلند گفت: همه حاضريد؟

مهمانها هورايي كشيدند و گفتند: اره، رامين جان.

رامين گردونه را مي چرخاند و يكي يكي شماره ها را اعلام مي كرد. بعد ازخواندن چند شماره كمي كه دقت كردم، ديدم از هر شماره دو تا هست يعني جفتجفت و شماره اون شخص اعلام ده به طرف شخص مقابلش مي رود. شماره بابك زودتراز من اعلام شد و اون به سمت كسي كه هم شماره اش بود رفت. گيج ومنگ نگاهمي كردم، چون از چيزي سر در نمي آوردم. وقتي شماره خودم هم اعلام شد نگاهكردم و ديدم مردي تقريبا سي و شش ساله با موهاي فرفري بلند خنده كنان بهسمتم آمد. ماجرا برايم جالب شده بود تا هر چه زودتر از موضوع سر دربياورم. بي قرار نگاهش كردم، وقتي كه كنارم آمد گفت: من سعيد هستم.

من هم سري تكان دادم و گفتم: من هم ياسمن هستم.

چون نگاه بدي به من داشت يكدفعه دلم به شور افتاد. با چشم دنبال بابك مي گشتم كه ديدم در عالم هپروت.

از روي ناچاري لبخند زنان گفتم: مي شه قضيه اين شماره ها رو برام بگيد، من كه هنوز چيزي نفهميدم.

نيشش را تا بناگوش باز كرد و گفت: مگه نمي دوني، بابك بهت نگفته.

سرم را به علامت منفي تكان دادم كه ادامه داد و گفت: توي اين مهموني افراد خاصي شركت مي كنن.

متعجب پرسيدم: افراد خاص؟ چرا؟

خنده كريهي كرد و گفت: براي اينكه امكانات ملكي داشته باشن.

يك دفعه دنيا جلوي چشمام تيره و تار د و عرق سردي روي پيشانيم نشست. باپايي لرزان به سمت بابك رفتم و با عصبانيت گفتم: بابك، تو اولين بارته كهاينجا اومدي؟

چون زيادتر از معمول استفاده كرده بود و حسابي هم نئشه بود خنده اي كرد و گفت:

- خوب معلومه كه نه، مگه اتفاقي افتاده عزيزم كه اينقدر عصباني هستي؟

با چشماي گشاد شده نگاهش كردم و گفتم: يعني چي؟ مگه من نامزد تو نيستم؟

- چرا؟

با تنفر نگاهش كردم و گفتم: يعني غيرت تو قبول مي كنه كه من امشب جاي ديگه اي باشم.

ناراحت شد و جواب داد: واي ياسمن تو چقدر گير مي دي، كار بدي كردم كه بهتآزادي دادم و نخواستم مثل مرداي ديگه فقط خودم از زندگي لذت ببرم. تو بايدخوشحال باش كه نامزد به اين روشنفكري داري. الان اينجا خيلي ها هستن كه زنو شوهرند ولي مثل تو فناتيك نيستن، ول كن اين عقايد و برو براي خودت خوشباش.

بابك آب پاكي رو، روي دستم ريخت. نا اميد شده و براي تمركز فكر وحواسم روي صندلي نشستم و نگاهي به خودم و اطرافم انداختم و ناخودآگاه سخنياز بزرگي بر گوشم طنين افكند. " اگر برهنگي تمدن است پس حيوانات از مامتمدن ترند." چند دقيقه اي نگذشته بود كه سعيد دوباره به كنارم آمد و گفت:چرا اخم كردي اصلا بهت نمي آيد. بجاي اين ادا و اصول بيا از زندگي لذتببريم.

با اينكه ازش چندشم شد ولي چاره اي جز همراهي كردنش نداشتم، چون تنهابوسيله اون مي توانستم خودمو به تهران برسونم. تا وقتي كه از اون خراب شدهبيرون بيايم لب به چيزي نزدم تا بتونم بر رفتارم مسلط باشم. در اوجناتواني و درماندگي يك لحظه به ياد حرف رضا افتادم كه گفت: سپردمت دست خدا.

عاجزاننه دست به دامان خدا شدم و گفتم: خدايا مي دونم تاوان ظلمي رو كه درحق رضا كردم داري ازم پس مي گيري ولي بخاطر همون بنده خوبت به دادم برس.

با ديدن نور چراغهاي تهران يك لحظه نور اميد در دلم زنده شد و بدنبال راهچاره اي گشتم. از اين رو به حرف آمدم و گفتم: سعيد خواهش مي كنم اجازه بدهمن برم.

لبخند كريهي زد و گفت: مگه ديوونه ام كه از جواهري مثل تو بگذرم.

در دلم گفتم تو هم مثل بابك حيوون هستي، با هر زباني از خواهش كردم قبولنكرد. چون ديدم التماس بي فايده است، براي همين با خودم گفتم: اگر بميرمبهتره از اينه كه به دست حيووني مثل تو بيفتم.

براي همين سريع قفل درب رو باز كردم و بي معطلي خودمو از ماشين به بيرون پرت كردم.
__________________
√ بعضی وقتا لازمه نوشابه رو با شیشه خورد
bahar22 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 06/04/2011, 15:01   #73
bahar22
کاربر نیمه فعال
 
bahar22 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: 04/01/2011
محل سکونت: sky
سن: 24
نوشته ها: 199
تشکرها: 0
تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
bahar22 به Yahoo ارسال پیام
icon100.gif

قسمت 53

بادردي كه در تمام بدنم پيچيده بود به خودم آمدم. احساس مي كردم تماماستخوانهايم خرد شده است، ولي جرات چشم باز كردن رو نداشتم چون مي ترسيدمكه باز در دستهاي اون حيوان باشم. به خودم جرات دادم و بي رفق و به زورچند لحظه اي چشمامو باز كردم و به اطرافم نگاه كردم و با ديدن مامان كهكنارم ايستاده بود نفس راحتي كشيدم و با امنيت خاطر دوباره چشمام بسته شدوا شك شوق از گوشه چشمام لغزيد. مامان با دستهاي گرم و مهربانش اشكهامو پاككرد و در حاليكه از تن صدايش پيدا بود گريه مي كند گفت: فدات بشم، چهبلايي سرت اومده. بي رمق ناليدم و گفتم: خيلي درد دارم، مامان يه كاري بكندارم مي ميرم. چند دقيقه اي طول نكشيد كه كمي از دردم كم شد و با خيالراحت به خواب رفتم. چند بار به اين ترتيب لحظاتي چشمامو باز مي كردم و هربار مامان رو بالاي سر خودم مي ديدم ولي درد مجال تشخيص موقعيت مكاني روبهم نمي داد و فقط بي رمق،‌ از درد آه و ناله سر مي دادم كه بعدش دوبارهآرام شده و به خواب مي رفتم. نمي دونم چقدر طول كشيد كه از دردم كم شد وتوانستم چشمامو باز نگه دارم و خواستم دستمو تكان بدم كه ديدم نمي تونم،پام رو هم همينطور نمي تونستم تكان بدم. چون مامان را نديدم آرام صدايشكردم:‌مامان، مامان كجايي؟

با شيئي كه روي گردنم بود امكان چرخيدن سرم هم نبود. چون صداي پا آمد،دوباره صداش كردم كه باز جواب نداد. درب باز و بسته شد و دقايقي بعد مامانبه كنارم امد و لبخند زنان گفت: مثل اينكه حالت بهتره. با لبهاي خشكيدهجواب دادم: يه خورده بهترم، ولي خيلي تشنمه.

مامان فورا برام آب آورد و با قاشق آب را آرام آرام به دهانم ريخت. كمي كهجون گرفتم پرسيدم: اينجا كجاست، چرا دست و پام سنگين شده، اين چيه رويگردنم؟

اشكهاي مامان از گونه هاتش سرازير شد و گفت: توي بيمارستاني، گردنت، دست و پات شكسته ياسي چه بلايي سرت اومده؟

تا اينو گفت همه چيز به يادم اومد ولي به دروغ گفتم: نمي دونم.

- آخه مگه ميشه ، اون بي شرف چه بلايي سرت آورده، تو رومامورين گشت نصف شبي از كنار خيابان با سر و صورت خوني پيدا كردن و آوردنبيمارستان.

چشمامو بستم و باز اشكم سرازير شد و جواب دادم: نمي دونم، هيچي يادم نيست.

- دروغ مي گي، من مطمئنمهمه چيز خيلي خوب يادته ولي داري باز از اون پست فطرت حمايت مي كني.

مهر سكوت بر دهانم زدم و به سوالهاي مامان جواب ندادم و به زندگي سراسرسياه و پوچ و بيهوده ام انديشيدم. روزها از پي هم مي گذشت و من با درد دستو پنجه نرم مي كردم، سلولهايم مواد مي طلبيد و استخوانهايم از درد ميسوخت. روحم سخت آزرده و زخمي شده بود، طوريكه محبت اطرافيانم هم نميتوانست مرهم درد و اندوهم بشه. روزي كه گچ دست و پامو باز كردند و همينطورگردنبند گردنم را، احساس سبكي كردم. با كمك مامان لباسامو تنم كردم و سپسهمراه دايي محمد و مامان از بيمارستان بيرون آمدم. با ديدن منظره خيابانكه پر از گل و سبزه بود و همچنين درختان كه تازه جوانه زده و سبز شدهبودند، با تعجب از مامان پرسيدم:‌

- چرا امسال درختان زود سبز شدن؟

مامان با تاسف و ناراحتي سرش را تكان دادو گفت: براي اينكه تو چهل روز توي بيمارستان بستري بودي و فصل بهار هم رسيده.

هاج و واج نگاه كردم و گفتم: يعني عيد گذشته؟

دايي با چشماي نمناك، سرش را تكان داد و گفت: آره دايي جون، فروردين هم داره تمام ميشه.

آه سينه سوزي كشيدم و خاموش شدم. .وقتي جلوي درب رسيديم زير پايم گوسفندقرباني كردند. باديدن خون گوسفند بيچاره حالم بد شد و در دلم گفتم: كاش منهم مثل تو مي مردم و از زندگي راحت مي شدم. توي خونه لحظه اي چشمم بهسامان افتاد كه به صورتم خيره شده بود. وقتي ديد متوجه اش شدم،‌ سرزنش بارنگاهم كرد و روي ازم گردوند. كمي كه نشستم بلند شدم و به اتاقم رفتم.

از آن پس بدون هيچ انگيزه اي ساعتها توي اتاقم خودمو حبس مي كردم و هرچقدر مامان و مامان بزرگ و ساير افراد خانواتده ام با من حر ف مي زدند ودلداريم مي دادند، بي نتيجه مي موند. چون نه مي توانستند راجع به اتفاقاون شب سياه چيزي بفهمند و نه اينكه من را با زندگي آشتي بدهند.

سه ماهي مي شد كه از بيمارستان به خونه آمده بودم، چون اتاقم به م ريخته وشلوغ بود و مامان فرصت تميز كردن نداشت به خودم اميد دادم و گفتم: تا كيمي خواي همينطور بي خاصيت يه جا بشيني بلند شو و يه تكاني به خودت بده.

بلند شدم و آرام آرام اتاقمو مرتب مي كردم. وقتي لباسهاي تو كمد رو بيرونريختم تا مرتب كنم يكدفعه چشمم به جعبه هديه اي كه رضا براي روز تولدمگرفته بود افتاد. جعبه را برداشتم اول يكبار ديگر متن كارت رو خوندم وچشمام پر از اشك شد و برخودم لعنت فرستادم كه چرا ازش جدا شدم و دل اونوآزردم، براي همين گفتم تو سزاوار بدترين شكنجه هايي. بعد كارت رو سر جايشگذاشتم و بسته ديگر را باز كردم و اون هم يك عطر گرون قيمت بود، كمي زيرگردنم زدم و از عطرش سرمست شدم. سپس cd رو توي ضبط قرار دادم كه به حرفهاشگوش بدم. اول خيال كردم خودش حرف زده و برام فرستاده. وقتي روشن كردم،ديدم صداي خودش نيست بلكه يك ترانه و شعره كه خواننده با سوز و گداز ميخواند:

خانه خراب تو شدم به سوي من روانه شو

سجده به عشق ات مي زنم منجي جاودانه شو

اي كوه پر غرور من سنگ صبور تو منم

يه لحظه ساز عاشقي عاشق با تو بودنم

روشنترين ستاره ام مي خواهمت، مي خواهمت

تو ماندگاري در دلم مي دانمت، مي دانمت

اي همه ي وجود من نبودتو، نبود من



با هر كلامش ، آتيش به دلم مي افتاد و احساس مي كردم تمام تار و پودم درحال سوختن. براي همين ديگه نتونستم همانجا بنشينم و با صورتي خيس پيشمامان رفتم و هق هق كنان گفتم: مامان، امروز چه روزيه؟

مامان با نگراني پرسيد: چي شده، چرا اينطوري گريه مي كني؟

- مامان خواهش مي كنم هيچي از م نپرس فقط بگو امروز چند شنبه است.

- يكشنبه.

نگاهي به ساعت انداختم. ساعت سه بود، مي دونستم رضا اون موقع تويبيمارستان هست. فورا به اتاقم رفتم و مانتو و روسريمو پوشيدم، ماما ن پشتسرم به اتاق آمد و با ديدن بسته ها خودش حدس زد و با تاسف گفت: ياسي نرو.

دستامو گردنش انداختم و گفتم: مامان خواهش مي كنم بذار برم.

سرمو به سينه اش فشرد و گفت: من هم ازت خواهش مي كنم نرو،‌بي فايده است.

با التماس گفتم: مامان، جون من بذرا برم. مي دونم براش مردم ولي بذر يكبار ديگه به ديدنش برم.

- باشه برو،‌ ولي قول بده ناراحت نشي و بعدش حتما خونه بياي.

- به جان مامان هر چي بهم گفت ناراحت نميشم چون حقمه.

با آژانس به بيمارستان رفتم . وقتي رسيدم دست و دلم مي لرزيد. با پاييلرزان به ايستگاه پرستاري رفتم و گفتم: ببخشيدخانم، دكتر رضا محمدي تشريفدارن؟

نگاهي كرد و گفت: نه خانم، ايشون از اينجا رفتن.

با بغض پرسيدم: كجا رفتن، نمي دونيد؟

- نه نمي دونم.

- دكتر اميد سرمدي هم نيستن.

- نه ايشون هم نيستن، ديگه اينجا كار نمي كنن.

خواستم با همراهش تماس بگيرم ولي پشيمان شدم چون مي دونستم جواب نخواهدداد. چاره اي غير از اينكه به خونش برم نداشتم. وقتي به آنجا هم رفتم كسيتوي خونه نبود. جز اينكه اونجا بشينم و منتظرش بمانم، راهي نداشتم. اونقدركه سرپا ايستاده بودم خسته شده بودم،‌ براي همين روي پله كه جلوي دربورودي ساختمان بود نشستم و سرمو روي پاهايم گذاشتم. با شنيدن صداي ماشينبه خيال اينكه رضاست سرمو بلند كردم كه ديدم،‌اميده. وقتي از ماشينپياده شد، لحظه اي متوجه حضورم نشد، چون سرش پايين بود و داشت درب ماشينرا قفل مي كرد. ولي يكدفعه متوجه ام شد، سرش را بالا گرفته و مات و مبهوتنگاهم كرد. چون مي دانستم هنوز از دستم عصبانيه،‌با آمادگي كامل به جلورفتم و سلام كردم. چند لحظه اي با حيرت نگاهم كرد و سپس پرسيد: تو اينجاچي كار مي كني؟

پوزخند زنان ادامه داد: اومدي دنبالش، حالا كه رفتي و عشق و حالت رو كردي؟ با چه رويي اومدي.

با بغض جواب دادم: اميد هر چه ميخواي بگي بگو، چون لايقشم، ولي تو رو خدا فقط بهم بگو كجاست؟

سرش را روي سقف ماشين گذاشت و گفت: تو خيلي بهش بد كردي، اون تو رو خيليدوست داشت و حتي به خاطر تو، جلوي خونواده اش ايستاد چون حاضر نبودن دختريمثل تو عروسشون بشه. ولي اون حاضر نشد به هيچ قيمتي ازت بگذره. و در عوضتو با نامردي جوابش رو دادي، آخه چرا؟

اشكامو پاك كردم و گفتم : اميد به خدا تاوانش رو هم پس دادم. فقط بهم بگو رضا كجاست؟ مي خوام باهاش حرف بزنم.

سرش را بالا گرفت و متاثر نگاهم كرد و گفت: خيلي دير اومدي،‌رضا رفته.

- كجا مشهد؟

سرش را به علامت منفي تكان داد و گفت: نه لندن.

از شنيدنش يكدفعه پاهام سست شد و بي اراده روي زمني نشستم و گريه كنان گفتم: تو دروغ مي گي.

به كنارم اومد و از زمين بلندم كرد و گفت: دروغ نمي گم، صبر كن از زبون خودش بشنوي . فقط ساكت گوش بده.

و بلافاصله موبايلش را در آورد و شماره اي گرفت و روي اسپيكر زد. بعد ازچند بار بوق زدن جواب داد. صداي خودش بود، اميد سلام كرد و حالش راپرسيد، اون هم جواب داد و بعد اميد گفت: رضا هواي اونجا چطوريه؟

آهي كشيد و گفت: خيلي بده، همه اش ابري و باروني، اميد خيلي دلم گرفته.

- انشاءا... درست كه تمام بشه راحت مي شي و بر مي گردي.

- نه اميد، من ديگه هيچوقت ايران برنمي گردم.

اميد نگاهي به من كرد و سپس گفت: حال خانمت چطوره؟

از شنيدنش دنيا جلوي چشمام تيره و تار شد و سرم گيج رفت و با جواب دادن رضا كه گفت: خوبه، اميد دارم بابا مي شم.

حالم دگرگون شد و بي اختيار با صداي بلند گفتم: نه، نه.

رضا فورا پرسيد : اميد كسي پيشته؟

اميد هم سريع دستش را روي دهانم گذاشت و جواب داد: نه ، رهگذره.

بعد ادامه داد: رضا بهت تبريك مي گم ، خوب كاري نداري؟

- نه ممنون كه زنگ زدي.

بعد از خداحافظي گفت: داشتي كار دستم مي دادي ها. حالا باورت شد.

با صدايي كه انگار از ته چاه در مي آمد گفتم: با حديث ازدواج كرده؟

- نه با دختر عموش، همون موقع كه از جدا شدي اون براياينكه فراموشت كنه رفت مشهد و با دختر عموش ازدواج كرد و چون بورس تحصيليهم بهش دادن الان چند ماهي كه رفته.

اميد در مورد خودم و بابك هيچي نپرسيد و من هم از ش خداحافظي كرده و بهخونه برگشتم. مامان با ديدن حال زارم، سرم را نوازش كرد و گفت: ديدي بيفايده بود.

- مامان شما مي دونستين.

سرش را تكان داد و گفت: موقع رفتن زنگ زد و ازم خداحافظي كرد.

آه بلندي كشيدم و گفتم: من به رضا خيلي بد كردم، من هيچوقت قدرش رو ندونستم.

مامان سرمو بوسيد و گفت:حالا ديگه كار از كار گذشته و آب رفته ديگه به جويبر نمي گرده، پس تو هم ديگه بهش فكر نكن. ياسي هنوز نمي خواي بگي اون شبچه اتفاقي برات افتاده؟

به دروغ گفتم: موقع برگشتن از كرج با هم دعوا كرديم و من توي خيابان پيادهشدم داشتم از خيابان رد مي شدم يه ماشبن با سرعت كه داشت مي اومد بهم زد.

مامان در حاليكه حرفمو باور نكرده بود گفت: اِ، پس چرا سر و صورت بابك شكسته و كبود بود حتي دستش هم شكسته بود.

تعجب كردم ولي به روي خودم نياوردم و با خونسردي گفتم: حتما تصادف كرده،چه مي دونم يه بلايي سرش اومده. راستي مگه بابك باز هم به سراغم اومده بود؟

- نخير جرات نداشت. سامان و داييت رفته بودن سراغش، چوناون شب تو با اون بودي و ما بايد مي فهميديم چه بلايي سرت آورده بود.ببينم ياسي بهت دست درازي كرده بود؟

- نه به خداف مامان خواهش مي كنم حالا كه همه چيز بينمن و بابك تموم شده شما هم هي حرف اون شب رو پيش نكشيد. چون يادآوريش همبرام عذاب آوره چه برسد به حرف زدن در موردش.

مامان غمگين و ناراحت به صورتم چشم دوخت و گفت: نمي تونم چون تا نفهمم دلمآروم نمي گيره. اون بي شرف تو رو هم به مواد آلوده كر، يك آدم معتاد، غيرتو ناموس سرش نمي شه براي همين وقتي خانواده اش هم به عيادتت اومدن آب پاكيرو رو دستشون ريختم و جوابشون كردم.

در دلم حرفش را تاييد كردم.

روز بعد باز داشتم همان ترانه را گوش مي دادم. جلوي ميز آرايش نشسته بودم، همين كه سرم را از روي ميز بلند كردم تو آينه با ديدن چشماي گريون خودمبي اختيار ياد حرفهاي رضا در ذهنم زنده شد كه مي گفت: گريه نكن من دوستندارم دريا طوفاني باشه، ميخوام هميشه آبي و زلال باشه.

از حرص اسپري را برداشتم و به آينه كوبيدم تا هيچوقت رنگ چشمامو نبينم. بهصداي شكستن ، مامان بيچاره كه هميشه نگران حالم بود سراسيمه به اتاق آمد واحتياجي به توضيح دادن نبود. مامان دستمو گرفت و روي تخت نشوند و دلداريمداد ولي دل من زخمي تر از اين حرفها بود. كمي كه گذشت چون نياز شديدي بهبيرون ريختن احساسم داشم به سراغ بوم و رنگ رفتم كه ديدم از وسايل موردنيازم چند تايي كم دارم، براي همين به زور از مامان اجازه گرفتم و بيرنرفتم. اول يك جفت لنز سياه گرفتم چون رنگ چشمام آزارم مي داد بعد وسايلمورد نيازمو گرفته و به خونه برگشتم. وقتي جلوي آينه، لنز رو به چشمام زدمبا خودم عهد كردم كه ديگه هيچوقت از چمام بيرون نياورم چون هم زندگي رضارو هم خودمو سياه كرده بودم . از آن پس تنها همدم و مونس من رنگ و بو بود،نه بيرون مي رفتم نه با كسي ارتباط داشتم چون تاب و تحمل نگاه سرزنش باراقوام را نداشتم.اگر مهماني به خونمون مي اومد، ساعتها از اتاقم بيرون نميرفتم. تنها كساني كه زود به زود بديدنم مي آمدند مامان بزرگ و مژگان بودن.حتي از ديدن باباي نيلوفر هم خودداري مي كردم چون بيش از هر كسي از ديدنشرنج مي كشيدم. مژگان تنها كسي بود كه ا ز شب سياه من خبر داشت و به خاطرهمين مسئله هم ديگه توي شركت آقاي سعيدي كار نمي كرد.

اونقدر توي رنگ و بوم غرق بودم كه گذشت زمان و تغيير فصلها را فقط از پنجره مي ديدم. تابستان، پاييز، زمستان و...
يك روز زمستاني بود، چون وسايل لازم داتم پيش مامان رفتم كه ديدم در حال‌آماده كردن ساكش مي باشد با تعجب پرسيدم: مامان مسافرت داري مي ري؟ خيرباشه تو اين فصل از سال كجا مي ري؟

مامان به صورتم چشم دوخت و گفت:‌ دارم مي رم مشهد .
__________________
√ بعضی وقتا لازمه نوشابه رو با شیشه خورد
bahar22 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 06/04/2011, 15:02   #74
bahar22
کاربر نیمه فعال
 
bahar22 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: 04/01/2011
محل سکونت: sky
سن: 24
نوشته ها: 199
تشکرها: 0
تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
bahar22 به Yahoo ارسال پیام
icon100.gif

اون روز وقتي تو رو بااون سر و وضع ديدم ، از امام رضا سلامتي تو رو خواستم و نذر كردم اگه خداعمر دوباره به تو بخشيد هر سال همان روز به مشهد برم و گوسفند قرباني كنم.

بي اختيار گفتم: من هم مي تونم باش شما بيام.

چشماي مامان از خوشحالي برقي زدو لبخند زنان گفت: چرا نمي توني بيايي، الان زنگ مي زنم تا براي تو هم بليط رزرو كنن.

به سراغ كمدم رفتم تا من هم ساكمو ببندم. ولي هر لباسي رو كه برداشتم ديدمتو تنم زار ميزنه، اونقدر برام بزرگ بودند كه يك نفر ديگه هم توش جا ميشد. پكر دوباره پيش مامان رفتم و گفتم: همه لباسام برام بزرگ شدن و من نميتونم همراه شما بيام.

مامان لبخند زنان جواب داد: فقط به خاطر لباس، تا شب چند ساعتي فرصت داريم مي ريم زود مي خريم.

وقتي مامان بزرگ كه قرار بود پيش ما بماند از راه رسيد با مامان براي خريدلباس رفتيم. چند دست لباس و پالتويي هم خريده و به خونه برگشتيم. با خودمگفتم بذار خودمو وزن كنم ببينم چقدر لاغر شدم كه لباسامم اينقدر گشادشدند. وقتي بالاي وزنه رفتم ديدم در عرض يك سال كه بي سابقه هم بود بيستكيلو وزن كم كردم. قبلا هر كاري مي كردم لاغر نمي شدم ولي حالا بدون اينكهخودم بخواهم وزن كم كرده بودم و چون تو خونه لباس راحتي مي پوشيدم متوجهاين امر نشده بودم.اونقدر براي رفتن عجله و استرس داشتم كه نمي تونستم يكجا بند بشم، احساس مي كردم اونجا مي تونم دوباره رضا را ببينم. وقتيهواپيما در فرودگاه مشهد به زمين نشست ضربان قلبم تندتر شد. توي هتل اولغسل زيارتي كرده و سپس روانه حرم شديم. هر چه به حرم نزديكتر مي شدم قلبمهم تندتر مي تپيد. حال عجيبي داشتم ، حاليكه تا اون روز تجربه نكرده بودم.داخل حرم هر كاري كردم نتوانستم نزديك ضريح بشوم چون خودمو ناپاك و آلودهمي ديدم و نمي توانستم دستهاي كثيف مو به ضريح پاك بزنم، براي همين از دورنگاهش كردم. اونقدر دلم سياه و سنگ شده بود كه قطره اشكي ا چشمام نجوشيد وفقط خيره خيره نگاه كردم. ساعتي بعد دوباره به هتل برگشتيم. روز بعددوباره به حرم رفتيم ومن همان سر جاي قبليم نشستم و چون مامان روز قبل هرچقدر بهم اصرار كرده بود كه براي زيارت همراهش داخل حرم بروم فايده اينداشت، اينبار هم بدون اصرار خودش به تنهايي رفت. ساعتي كه گذشت ماما نپيشم آمد و گفت: ياسي بريم، چون من يه مقدار زعفران و نبات بايد بخرم و يهچيزي هم براي نيلوفر.

- مامان خودتون بريد من همين جا مي شينم.

- چرا بيا، تا يه خورده آب و هوات تغيير كنه.

- مامان خواهش مي كنمشما خودتون بريد ميخوام تا روزي كه اينجاييم فقط تو حرم باشم، يه آرامشخاصي بهم مي ده.

- پس نهار رو چيكار ميكني؟

لبخندي زدم و گفتم: شما اون فيشي رو كه از نذورات دادن بهم بديد تا من نهار رو مهمون امام رضا بشم.

مامان قبول كرد و خودش به تنهايي براي خريد رفت. عصر موقعي كه به دنبالمآمد تا به هتل برويم رو به مامان كردم و گفتم: مامان نميشه بليطمون رو عوضكنيم و يه چند روز ديگه اي بمونيم.

مامان با خوشحالي از پيشنهادم استقبال كرد و بليطمون را عوض كرد و براي سهروز ديگه گرفتيم. هر روز من نزديك ظهر به حرم مي رفتم و عصرها بعد از اذانهمراه مامان بر مي گشتم. روز چهارم باز تنهايي نشسته بودم وبعد از اذانظهر بود كه خانمي لبخند زنان كنارم آمد و گفت: سلام.

سلام كردم، گفت: مي تونم اينجا بشينم؟

نگاهي كردم و گفتم: چرا نميشه.

وقتي نشست باب صحبت را باز كرد كه مسافري، از كجا اومدي، خلاصه از اينحرفها. چند دقيقه اي كه گذشت يكدفعه پرسيد: دخترم من چند روزه كه موقعنماز مي آم اينجا و تو رو ميبينم كه به يه نقطه خيره شدي، چرااينقدر گرفته اي، انگار غم دنيا رو تو صورتت جمع كردن.

به صورتش نگاه كردم يك خانم ميانسال با صورتي نوراني و مهربان، لحن صحبت وقيافه اش به دلم نشست. ناخوداگاه بي آنكه دليلش را بدانم سر درد و دلم بازشد و قصه زندگيمو براش تعريف كردم، اون هم گوش مي كرد. وقتي حرفهام بهپايان رسيد، دستي بر پشتم زد و گفت: پاشو بريم يه جايي تا زندگي واقعي روبه تو نشان بدم.

- اگه يك موقع مامان بياد و منو اينجا نبينه نگران ميشه.

- تلفن همراه نداره؟

- چرا.

- خوب بهش خبر بده.

- ولي من كه تلفن همراهمنيست. مامان ازم گرفته، راستي من هنوز اسم شما رو نمي دونم.

- فاطمه مسلمي.

فاطمه خانم لبخند زنان از كيفش، تلفن همراهش را درآورد و گفت: اگه مشكلت اينه بيا بگير.

تلفن را از خانم مسلمي گرفتم و به مامان تلفن كردم و اطلاع دادم. مامانخواست كه خودش اب خانم مسلمي حرف بزنه براي همين دوباره گوشي روبرگرداندم. خانم مسلمي از جايش بلند شد و چند قدمي از من فاصله گرفت و بامامان حرف زد. سپس دوباره پيشم برگشت و گفت: بريم مامانت هم اونجا مي آد،آدرس دادم.

نميدونم چرا بي جهت به خانم مسلمي اطمينان كردم و به دنبالش به راهافتادم. سوار تاكسي شديم و به آدرسي كه خانم مسلمي به راننده گفت رفتيم.وقتي به مقصد رسيديم چشمم به تابلوي شيرخوارگاه افتاد، خنده كنان به خانممسلمي گفتم: نكنه منو آوردين تحويل شيرخوارگاه بدين.

نگاهم كرد و گفت: آفرين، بخند تا زندگي به روت بخنده.سپس چشمكي زدو گفت: آره، اشكالي داره.

وقتي به داخل شيرخوارگاه رفتيم، ديديم مامان زودتر از ما رسيده. سه تاييبه همه اتاقها سرك كشيديم. بچه هاي كوچك و معصوم در حال بازي كردن بودند،با ديدن آنها ه از نهادم برآمد.وقتي به اتاق خانم مسلمي كه مدير آنجا بودبرگشتيم، خانم مسلمي گفت:

- ديدي دخترم اين بچه هاي معصوم نه پدر دارن و نه مادر.وقتي اونا بزرگ مي شن عصيان مي كنن. برو خدا رو شكر كن كه مادر به اينخوبي داري كه در همه حال كنارت، سايه اش و دستاي پر مهرش بالاي سرته. تونبايد بخاطر پدرت زندگي خودتو، مادرتو تباه كني. تو بايد از اين به بعدزندگيت رو از نو بسازي و با ديد خوب بهش نگاه كني. حيف تو نيست كه زندگيرو براي خودت جهنم كردي.

حرفهاي خانم مسلمي دگرگونم كرد. احساس مي كردم كه يه ياسمن ديگه تو وجودممتولد شده كه براي بزرگ شدنش، شكوفا شدنش بايد زحمت مي كشيدم. اون روزخانم مسلمي براي نهار مار و به خونه اش برد، يك خونه كوچيك ولي گرم و باصفا. همسر خانم مسلمي يكسال پيش بخاطر سرطان از دنيا رفته بود و اون بادخترهاي دوقلويش به نامهاي ليلا و فريبا كه يكسال از من بزرگتر بودندزندگي مي كرد. البته علاوه بر اونها يك پسر سي ساله داشت كه به تازگيازدواج كرده و طبقه بالاي آنها ساكن شه بودند. عروسش زهرا يكي از بچه هايشيرخوارگاه بوده و زير نظر خانم مسلمي بزرگ شده بود و بعد از بزرگ شدن نيزهمانجا مشغول به كار شده بود. زندگي خوب و جالبي داشتند، چنان گرم و صميميبا ما رفتار كردند كه گويا سالهاست با ما آشنا هستند. تا شب خونه خانممسلمي مونده و از آنجا به فرودگاه رفتيم.

در تهران با كمك و راهنمايي خانم مسلمي و آشناياني كه در شيرخوارگاه تهرانداشت از تابلوهايم يك نمايشگاه به نفع بچه هاي بي سرپرست داير كردم. هرگزبه ذهنم خطور نمي كرد كه مردم استقبال شاياني از كارم بكنند. در عرض دهروز بيشتر تابلوهايم به فرو ش رفت و اين كار برايم مهيج و لذت بخش بود.طوريكه به وجد آمدم و دوباره شروع كردم به نقاشي كردن. البته از احوال بچهها غافل نبودم، اغلب روزها به شيرخوارگاه مي رفتم و در كنار بچه ها ساعتها مي نشستم و به آنها نقاشي و زبان ياد مي دادم. اين حركت زندگي دوبارهبه من بخشيد و زندگيم را دوباره به جريان انداخت. طفلكي مامان با ديدن شورو حالم تشويقم مي كرد و من با عشق و علاقه روزها پيش بچه ها مي رفتم و شبها تا ديروقت بيدار نشسته و نقاشي مي كشيدم.
__________________
√ بعضی وقتا لازمه نوشابه رو با شیشه خورد
bahar22 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است

انتخاب سریع یک انجمن


اکنون ساعت 09:45 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.5
Copyright ©2000 - 2014, Jelsoft Enterprises Ltd.

Free Persian Language By Persian Forum Ver 3.0
هرگونه کپی برداری از محتوای سایت فقط با ذکر منبع